چهارشنبه 2 مهر 93 به بعد - دوره اقامتم تو ایران
ساعت 4 صبح بیدار شدم. اصلا فکر نمی کنم خوابم برده باشه که بخوام بیدار شم. با فرازی آژانس گرفتیم و رفتیم فرودگاه مهرآباد نزدیکی فرودگاه, ماری آجی زنگ زد و گفت که می یان دنبالمون.و گفت که "همه می دونند که می یای چون نشد که نگم. صبح بایستی با کسی می اوم...
ادامه مطلب