امشب به سمت ایران پرواز داشتیم و تنها یک کار مونده بود که باید قبل رفتن انجام می دادم. باید می رفتم دانشگاه فلیندرز و استاد رو می دیدم.
چه دانشگاه بزرگی بود. وسط دانشگاه هم یک دریاچه کوچولو با کلی دار و درخت بود. واقعا دانشگاه قشنگی بود. خیلی دلم میخواست وقتی که جوونتر بودم می اومدم اینجا و درس می خوندم. اون مواقع که خیلی انرژی و عطش برای یادگیری داشتم. البته اگه الان هم بتونم ادامه بدم بد نیست ولی مزه اون قدیمها رو نداره.
بالاخره کلاس رو پیدا کردم. یک ساعت و نیم تو کلاس نشستم و به درس استاد گوش دادم. آخر کلاس رفتم دیدمش و راجع به زمینه های تحقیقم صحبت کردم. خیلی خوشش اومد و استقبال کرد و گفت اگه دوست داشته باشم، می تونیم با هم کار کنیم. این فرصت خیلی خوبی بود.اگه می تونستم با این استاد اشتراکا مقاله بدم شانسم برای گرفتن بورسیه خیلی بالا می رفت.
از اینکه برای تعطیلات می رفتم ایران هیجان زده بودم. و بعد صحبت کردن با استاد هم حالم بهتر شد. شور و هیجان تحصیل و فعالیت علمی دوباره در من زنده شده بود. اگه کیا کار پیدا کنه و حداقل مشکل مالیمون حل شه، من می تونم با خیال راحت دنبال کار علمی و گرفتن بورسیه باشم.
وسط صحبتم با استاد از شرکت Hostworks بهم زنگ زدند. ولی نتونستم جواب بدم و قطع شد. خیلی تعجب کردم. یعنی چه اتفاقی افتاده؟ یعنی به کیا زنگ نزدند که به من زنگ زدند؟
به کیا زنگ زدم و بهم گفت که برای مصاحبه روز چهارشنبه همین هفته دعوتش کردند.
بهش گفتم:"پس برای چی به من زنگ زدند؟! اگه برای مصاحبه من رو هم دعوت کنند چه کنم؟"
کیا گفت:"حالا بهشون زنگ بزن، بعد تصمیم می گیرم. ازشون بخواه اگه می شه مصاحبه رو امروز بندازند"
بهشون زنگ زدم. برای مصاحبه همون روز چهارشنبه دو ساعت بعد از کیا دعوتم کردند.
بهشون گفتم که امشب پرواز دارم، اگه می شه مصاحبه رو برای امروز بندازند.
جرات نکردم بگم می خوام برم یک ماه دیگه بیام و گفتم یک هفته ای میرم مالزی. چون می دونستم عجله دارند، بعید می دونستم که قبول کنند که بعد از سفرم مصاحبه بدم. گفتم یا ردم می کنند یا امروز برام مصاحبه می زارن.
ملودی بهم گفت:" تا نیم ساعت دیگه خبرت می کنم"
نیم ساعت دیگه زنگ زد و گفت:"امروز نمی شه باشه هفته بعد که برگشتی"
این که خیلی بد بود. من که نمی تونستم یک هفته ای برم ایران و بایستی سفرم رو حداقل یک هفته عقب می انداختم. واسه همین بهشون گفتم:"اگه بتونم پروازم رو تغییر برای فرداشب تغییر بدم، ترجیحم اینه که همون فردا بیام مصاحبه.
خلاصه با کیا تصمیم گرفتیم که پروازم رو عقب بندازیم. برای چهارشنبه شب جا نداد و مجبور شدم برای دوشنبه هفته بعد بندازم.
حسابمون خالی خالی بود و به خاطر این تغییر زمان پرواز، محبور شدیم که 600 دلار جریمه بپردازیم.
راستش خیلی تعجب کردیم که چرا هر دومون رو برای مصاحبه دعوت کردند. انتظارمون این بود که اول کیا رو دعوت کنند و اگه موفق نبود من رو دعوت کنند.
وقتی به نجی گفتم که پروازم این طوری عقب افتاده، خیلی ناراحت شد. گفت همه اینجا منتظرتند. باز حداقل به خاطر کار سیدنی عقب می انداختی، یک چیزی. به خاطر یک مصاحبه که اصلا معلوم نیست اکی شه چرا سفرت رو تغییر دادی؟!"
اونقدر کفگیر به ته دیگ خورده بود که برای جابه جایی پرواز 50 دلار کم داشتیم. از یکی از دوستهام 50 دلار قرض گرفتم و بلیت رو جابه جا کردم. یعنی الان حسابمون -50 دلاره.
اسم این مصاحبه رو گذاشتم مصاحبه یک میلیون و هشتصد هزار تومانی.
نمی دونم ارزشش رو داشت ولی خوب نمی خواستیم شانس انتخاب یکی از ماها رو به یک نفر دیگه بدیم.
...
دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من...
ما را در سایت دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98 تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 11:33