دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من
امروز صبح همگی از خواب بیدار شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم و با هتل تسویه حساب کردیمکیا من و فرازی رو گذاشت دم در pathway و خودش رفت دنبال یک سری کارهامنم کلی کار داشتم اونجا. بعد از سلام و احوالپرسی و خوش و بش. سراغ یانا رو از منشی گرفتم. توی اتاق دا...
ادامه مطلب