خیلی وقته که ننوشتم. نه اینکه وقت نداشته باشم. اصلا حس و حالش نبود. الکی سرمون شلوغ بود و دلها خسته. هر روز با کیا می رفتیم کلاس زبان و عصر هم می اومدیم خونه شروع به اپلای می کردیم. گه گاهی هم می رفتیم مصاحبه. دیگه از این همه مصاحبه های بی نتیجه خسته شده بودم. هم دلم برای خانواده ام تنگ شده بود و هم زندگی تو اینجا چنگی به دل نمی زد. دوستانی توی کلاس پیدا کرده بودم و ساعاتی رو که تو کلاس بودیم بد نبود. ولی شنبه یکشنبه انگار در و دیوار می خواست ما رو بخوره. هزار تا فکر و خیال باطل و هزار تا سوال ترسناک. نکنه همینطوری بمونه. نکنه تا آخر سال کار پیدا نکنیم.
گه گاهی دوستم مهسا زنگ می زد و بهم امید می داد. خداییش حرفهاش بی تاثیر نبود. هر وقت باهاش صحبت می کردم انگیزه پیدا می کردم و اپلای می کردم.
اینجا مصاحبه چندین مرحله داره. مرحله اولش که با کاریابه که تقریبا کشکه. احتمال 10 درصد احتمال داره که برای مصاحبه با کمپانی دعوت بشی. ولی روی مصاحبه هایی که مستقیم با شرکتها داری می تونی یک حسابی باز کنی.
اولین مصاحبه مستقیم من با شرکت یک روزی از روزهای سرد ماه تیر (15 جولای) بود. خیلی استرس داشتم، قلبم داشت می اومد تو دهنم. شال و کلاه کردم و رفتم سمت شرکت. دم در یک خانمی که مدیر پروژه اونجا بود اومد استقبالم و منو برد به اتاق مصاحبه. بین راه اتاقهای مختلف رو بهم نشون داد که مثلا اینجا اتاق جلساته، اینجا محل نگهداری داده هاست و .... منم تو دلم گفتم حالا استخدامم کنین و بعد راجع به اینها صحبت کنید.
تو اتاق مصاحبه یک آقای دیگه ای هم نشسته بود که ظاهر رئیس اون قسمت بود. گفتند یک نفر دیگه هم باید به جمع ما بپیونده که اینجا نیست با اسکایپ باهاتون مصاحبه می کنند. این یکی دیگه نوبر بود. همینجوری رو در رو نصف حرفهاشون رو متوجه نمی شیم چه برسه که از راه دور و اسکایپ.
ارتباط برقرار شد و آقای به نام شین که غرور از سر و صورتش می بارید اومد رو صفحه نمایش. جلسه رسمی شد و یکی یکی شروع کردند به سوال بارون. یکی می پرسید بعد به یکی دیگه پاس می داد. اونقدر مضطرب بودم که دستمال کاغذی توی دستم رو ریز ریز کردم. متوجه شدند و دستمال کاغذی بهم تعارف کردند. یکی دو تا سوال اون اسکایپی رو هم نتونستم متوجه شم.
بدرقه ام کردند و از اونجا اومدم بیرون. اصلا حس خوبی نداشتم احساس می کردم که خراب کردم. سه چهار روز دیگه (18 جولای) بهم زنگ زدند و گفتند چون خیلی استرس داشتی و سوال آخر رو هم جواب ندادی ردی.
با اینکه می دونستم جوابشون منفی است، باز هم خیلی ناراحت و ناامید بودم. بعد از کلاس از مسیر رودخونه راهی خونه شدم. و تو افکار خودم غرق بودم که تلفنم زنگ زد. اقایی از سیدنی بود و بهم گفت که اگه دوست داری بیای سیدنی، برات یک مصاحبه ردیف کنیم. کار برنامه نویسی تحت وب و C# بود. کارش خوب بود. گفتم:" کار برای من مهمتره .اگه کار خوبی هر جای دیگه پیدا کنم جابه جا می شم."
قرار مصاحبه اسکایپی برای اول مرداد (23 جولای) گذاشته شد. خوب حالم کمی بهتر شد. خوبه لااقل مصاحبه دعوت می شیم. اینجوری سرمون گرمه و کمتر غصه بیکاری رو می خوریم.
روز 23 جولای لباسهای مصاحبه رو پوشیدم و به سیدنی وصل شدم و با مدیر پروژه و نفر فنی شون مصاحبه کردم. این یکی از قبلیه بهتر بود. لااقل استرس نداشتم و خیلی خوب و دوستانه برگزار شد. خداحافظی کردیم و قرار شد چند روز دیگه خبر بدن.
سر و کله مصاحبه ها پیدا شده بود و حداقل هفته ای یکبار یا دو هفته یکبار یک جایی مصاحبه داشتم. با هر مصاحبه ای که می رفتم تجربه ام بیشتر می شد و بهتر می تونستم جوابشون رو بدم تا تحت تاثیر قرار بگیرند.
از سیدنی خبری نشد و منم پیگیری نکردم. و اصلا بهش فکر هم نمی کردم. تا اینکه خودشون بعد از سه هفته در تاریخ 24 مرداد (15 آگوست) بهم زنگ زدند و گفتند که پذیرفته شدی و پرسیدند که کی می تونم کار رو شروع کنم. من که حسابی غافل گیر شده بودم، با خوشحالی گفتم هر وقت که شما بگین من آماده کارم ، فقط دو هفته ای وقت می خوام که با خانواده ام به شهر سیدنی اسباب کشی کنم.
قرار شد تا دو سه روز دیگه آفر رسمی کار رو برام بفرستند.
...
دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من...
ما را در سایت دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من دنبال میکنید
برچسب: استرالیا, نویسنده: بازدید: 113 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 7:26