ساعت 10 و نیم صبح پا به خاک ایران گذاشتیم..از خانواده من که کسی اطلاعی نداشت، کسی نیومده بود. ولی خواهرهای کیا و پسرعموش اومده بودند استقبال ما. دو دسته گل خریده بودند که بزرگه رو دادن به کیا و کوچیکه رو به من. بعد هم تو فردوگاه کلی عکس یادگاری گرفتند.
بالاخره تونستم فرم سوالات رو دانلود کنم. خیلی جالب بود که اصلا هیچ سوال تخصصی ای پرسیده نشده بود. تمام سواالات، پرسشهای اخلاقی مثل توانایی کنار اومدن با دیگران و کار گروهی، مدیریت کار در زمان فشار و استرس و...
تمام اون روز رو من مشغول تهیه پاسخ برای اون پرسشها بودم. تمام دقتم رو کردم که طبق فرهنگ کاری استرالیا پاسخ بدم. بعد فرم رو برای زهرا فرستادم.
زهرا بهم گفت:"همین الان می فرستم ولی آقای زارع خودش فرم رو پر کرد و فرستاد."
خیلی نگران بودم. همش با خودم فکر می کردم نکنه چیز بدی توی فرمها نوشته باشه.
دم دمای غروب به مریم آجی زنگ زدم. خیلی خوشحال شد از این خبر غیرمنتظره. گفت:"مامان اینا خیلی خوشحال می شن. ولی بهشون نمی گم تا غافلگیر شن"
برای فردا ساعت 5 صبح بلیط برای گرگان گرفتم. بی صبرانه منتظر دیدار خانواده ام بود. خیلی خیلی دلم تنگ شده بود. این 6 ماه انگار که یک قرن گذشته بود.
شب پسردایی و دختردایی و خاله و دایی کیا اومدند دیدن ما. براشون خیلی جالب بود که فامیل از خارج برگشته شون رو ببینند. با کوله باری از پرسش و پر از هیجان اومده بودند. انگار که ما از کره مریخ برگشتیم.
کیا هم همچنان غرق تعریف و توصیف استرالیا براومده بود که نگو.
از ما خواستند چند تا عکس بهشون نشون بدیم. ما هم چند تا عکس محدودی که داشتیم رو نشونشون دادیم.
خیلی براشون عجیب بود که ما اینقدر کم عکس از اونجا داریم. می گفتند اگه ما اونجا بودیم کل فیسبوک رو می آوردیم پایین. می گفتند شما اشتباهی رفتین اونجا. نه عکسی، نه دیسکویی، نه مشروبی.
تا حدودی هم راست می گفتند. ما اونقدر پاستوریزه بودیم که شیوه زندگی امون تو استرالیا و زمانی که تو ایران بودیم فرق چندانی نکرده بود. مخصوصا این چند ماهی که همش دنبال کار و تقویت زبان و آشنایی با محیط بودیم انگار یک قرن گذشته بود. چه بسا می شه گفت یکی از سختترین دوران زندگی ما به حساب می اومد البته شیرین چون بالاخره سختی ها نتیجه داده بود.
...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:51  توسط ناشناس
|
دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من...
ما را در سایت دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 11:33