چهارشنبه 2 مهر 93 به بعد - دوره اقامتم تو ایران

خرید بک لینک

ساعت 4 صبح بیدار شدم. اصلا فکر نمی کنم خوابم برده باشه که بخوام بیدار شم. با فرازی آژانس گرفتیم و رفتیم فرودگاه مهرآباد

نزدیکی فرودگاه, ماری آجی زنگ زد و گفت که می یان دنبالمون.و گفت که "همه می دونند که می یای چون نشد که نگم. صبح بایستی با کسی می اومدم دنبالت."

مامان رو از دور دیدم به طرف ما می دوید و فرازی رو گرفت بغلش. همدیگه رو بغل کردیم و اشکهامون جاری شد. یکی نبود که بگه بابا فقط 6 ماه بوده که رفتیم نه 10 سال

فرازی با این که دو سال و سه ماه داشت هنوز کلمه های بسیار محدودی رو می تونست بگه. شاید حدود 10 کلمه. تیکه کلامش "آناهه" بود. راستش نمی دونم معنی اش چی می شد. ولی معمولا وقتی می خواست راجع به چیزی صحبت کنه. اشاره می کرد بهش و بعد می گفت:"آناهه"

وقت زیادی نداشتم. با اینکه تا 99 درصد معلوم بود که هاست ورکس به من جواب قطعی می ده، جرات نمی کردم جواب رد به کارفرمای سیدنی بدم. اخلاقا باید هر چه زودتر این کار رو می کردم چون تا چند روز دیگه, دوشنبه هفته آینده, باید در محل کارم تو سیدنی حاضر می شدم.

دیروز معرفها جواب رو برای کارگزینی فرستاده بودند. قاعدتا امروز باید جواب قطعی رو می دادند. یعنی چی شده بود که هنوز جواب ندادند؟

همینکه رسیدم خونه به ملودی ایمیل زدم. اونم ظرف یک ساعت بهم جواب داد که فرمها به دستش رسیده و دست مدیر مربوطه است تا آخر وقت اداری امروز (سه شنبه) جواب نهایی رو می دن.

دل تو دلم نبود. یک سره پای کامپیوتر بودم و چشم به صندوق پستی ایمیلم دوخته بودم. تا اینکه بالاخره تا ظهر (که می شد آخر وقت اداری در آدلاید) بهم ایمیل زدند که مرحله رفرنس چک انجام شده و تا فردا ظهر قرارداد نهایی رو برام می فرستند.

بعد از 6 ماه بلاخره نفس راحتی کشیدم.

عصر همون روز یک ایمیل ریجکشن خوشگل تهیه کردم. از همون نامه های تیپی که اونا وقتی می خوان آدم رو بعد از مصاحبه رد کنند می نویسند. وای چقدر از اون نامه ها متنفر بودم. انگار این مدت تو دلم عقده شده بود. تمام هنرم رو برای نوشتن نامه ریجکت به کار بردم.وای چه لذتی داشت وقتی دکمه send رو زدم.

Dear Mr. Chen:

Thank you very much for offering me the software developer position. After careful consideration, I regret that I must decline your offer. Although you were most encouraging in outlining future advancement possibilities within Synergy IT Solution Company, I have accepted another opportunity that is more in line with my skills and experience and in addition is in Adelaide.

I enjoyed meeting you and the rest of your team. You have been most kind and gracious throughout the interview process, and I only wish that circumstances allowed me to accept your offer.

Again, thank you for your time and support, and I wish you all the best.


Sincerely,

XXX

همینکه دکمه ارسال رو زدم یک ایمیل از کارفرما سیدنی اومد. که پیگیری کرده بود که چرا هنوز قرارداد امضا شده رو نفرستادم.

نیم ساعت بعد. یک ایمیل دیگه از مایکل اومد. اظهار تاسف کرده بود و از من خواست که باهاش وارد مذاکره بشم. احتمالا می خواست قیمت آفر رو بالا ببره.

آفر فعلی دو برابر آفر اون بود. مگه چقدر می تونست بالا ببره تازه اگه بالاتر هم بود قبول نمی کردم. دردسرهای جابجایی و همچنین جابجایی به شهری دو سه برابر گرونتر از اینجا.

فردای اون روز ملودی بهم ایمیل زد و گفت که آدرس خونه ات رو بده که قرارداد رو برات پست کنم. دلم هری ریخت. از همون روز اولی که پا به ایران گذاشته بودم، تشویش و دودلی رهام نمی کرد از اینکه نکنه اشتباه کردم و اومدم مسافرت و همین قضیه باعث بشه که اونا تجدید نظر کنن. یک ایمیل به ملودی زدم و گفتم که من خارج از کشور هستم و اگه لازمه که اصل قرارداد رو امضا کنم برنامه رو عوض کنم همین آخر هفته برگردم.

ولی ملودی با جواب محبت آمیزی گفت که اصلا نیازی نیست که برنامه سفرم رو به هم بزنم. نسخه الکترونیکی رو هم امضا کنم و و اسکن شده اش رو بفرستم، کافیه. اصل قرارداد رو می تونم روز اول کار با خودم بیارم.

بعد کپی امضا شده قرارداد رو برام فرستاد و منم رفتم دفتر کار نجی آجی و نسخه امضا شده خودم رو اسکن کردم و برای ملودی فرستادم

تا جمعه همین هفته من اصلا از ایران اومدنم چیزی نفهمیدم. مدام پای کامپیوتر و ایمیل بودم. زمانهایی رو هم که کنار بقیه نشسته بودم مدام تو فکر آدلاید و کار جدید بودم. نجی آجی می گفت:"تو جسما اینجایی، فکر و روحت آدلایده"

با توجه به وقت کمی که داشتم سعی کردم تا آخرین روز که روز یکشنبه (5 اکتبر) تو گرگان باشم و یک دل سیر مادر, پدر, خواهر و برادرهام رو ببینم. اتفاقا خاله فاطی هم اون شب شنبه مهمونمون بود.

شب شنبه رو از اضطراب نخوابیدم. همش می ترسیدم از پرواز صبح روز دوشنبه جا بمونم. پروازهای گرگان هم که حساب و کتاب نداره. ساعت 5 صبح رفتیم فرودگاه گفتند که به خاطر بارونی بودن هوا کنسل شده.

بدو بدو رفتیم ترمینال و مامانم به کمک یکی از مریدهاش برام یکی از این تاکسی خطی ها دربست کرد و فرستادم تهران.

ساعت 3 بعدازظهر رسیدم تهران و از اونجا هم کیا منو سریع رسوند فرودگاه امام. زهرا دوستم که تا اون موقع موفق نشده بود منو ببینه, برای دیدنم اومده بود فرودگاه. هر چی بهش گفتم نمی خواد بیای گوش نداد. گفت:"حتما باید قبل از رفتن ببینمت"

حسابی هیجان زده و پرانرژی بودم. کلی به زهرا دوستم انرژی دادم. کار اسس مدارکش رو انجام داده بودم و با موفقیت مرحله اول مهاجرت رو سپری کرده بود. خیلی بهش تاکید کردم هر چه زودتر آیلتس رو بده و عقب نندازه. شماره معلم خصوصی ام رو بهش دادم که هر طور شده چند جلسه باهاش کلاس بگیره تا بتونه نتیجه بهتری بگیره.

کار زهرا سخت نبود. چون دوست جون جونی ای مثل من تو استرالیا داشت که تازه مهاجرت کرده بود و فوت و فن قبل مهاجرت و بعد از مهاجرت رو می دونست و از جون و دل حاضر بود که کمکش کنه تا بتونه خیلی زود پا بگیره تو دیار غربت.

زهرا دوستم هم بعد از کار پیدا کردن من کلی انگیزه پیدا کرده بود. از ته دل آرزو کردم هر چه زودتر ویزاش بیاد و بیاد پیش من. چه چیزی بهتر از اینکه اوضاعت تو کشور زیبایی مثل استرالیا روبراه بشه و یک دوست جون جونی قدیمی هم کنارت باشه تا تو رو از دلتنگی نجات بده.

دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من...

ما را در سایت دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من دنبال می‌کنید

برچسب: چهارشنبه, نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1396 ساعت: 11:33

صفحه بندی