امروز صبح همگی از خواب بیدار شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم و با هتل تسویه حساب کردیم
کیا من و فرازی رو گذاشت دم در pathway و خودش رفت دنبال یک سری کارها
منم کلی کار داشتم اونجا. بعد از سلام و احوالپرسی و خوش و بش. سراغ یانا رو از منشی گرفتم. توی اتاق داشت با یکی صحبت می کرد. بهش گفتم:"اومدم یک نگاهی به قراردادم بندازین. اگه الان جلسه دارید من توی یکی از اتاقها منتظرتون می مونم"
بهم گفت:"نیم ساعت دیگه می یام پیشت"
تو ظرف این نیم ساعت فرازی کلی شلوغ بازی کرد و از این ور به اون ور می دوید و با این اون صحبت می کرد
یانا اومد بیرون و فرازی تو چشمهاش زل زد. از بچگی همینطور بود. یک جوری به آدمها نگاه می کرد که همه دست و پاشون رو گم می کردند. واقعا نگاه نافذی داره.
یانا هم یک نگاه بهش کرد و گفت:"چه نگاهی داره، معلومه از اون آدمهاست که با نگاهشون کلی آدم رو می برن زیر سوال"
من و یانا رفتیم تو یکی از کلاسها و قرارداد رو براش آوردم تا یک نگاهی بهش بندازه. شیر فرازی رو آماده کردم و گذاشتمش تو کالسکه.
بچم از فرط خستگی توی کالسکه خوابش برد.خوب شد حالا می تونستم با خیال راحت با یانا صحبت کنم.
دست یانا درد نکنه. خط به خط قرارداد رو برام خوند و بند به بندش رو توضیح داد برام.
خوندن قرارداد که تموم شد. یک نگاهی بهم انداخت و گفت:"مثل اینکه زیاد خوشحال نیستی"
گفتم:"آخه این همه منتظر بودم که کار پیدا کنیم و از این سختی نجات پیدا کنیم. باز هم نشد. با این مبلغی که اینها به من پیشنهاد دادند, فکر کنم باز هم باید به سختی سپری کنیم. ضمن اینکه باید به سیدنی نقل مکان کنیم و کلی جریمه برای فسخ قرارداد این خونه بدیم."
یانا بهم گفت:"نه، چرا فکر می کنی که این مبلغ برای زندگی کمه. بیا برات هزینه ها رو حساب کنم"
آدرس محل کارم رو دادم و رفت تو اینترنت برام دنبال خونه گشت. خوشبختانه محل کارم توی شهر نبود و اطرافش خونه با قیمت مناسب گیر می اومد.
هزینه خونه رو برام درآورد و هزینه های خورد و خوراک و ایاب و ذهاب و...
بعد حساب کرد که ماهی 700 دلار هم می تونم پس انداز کنم.
بهش گفتم:"ولی اگه بخوام بچه رو تو مهد بزارم که کم می یارم"
گفت:" خوب بده همسرت نگه داره. بالاخره اون هم کاری باید بکنه دیگه. وقتی اون هم کار پیدا کرد و یا خودت کار بهتر پیدا کردین بچه رو بزار مهد"
بعد یک لبخندی بهم زد و گفت:"دیدی همچین بد هم نیست؟ در ثانی کار خوب و مرتبطته. خیلی ها همین کار رو ندارند"
بهش گفتم:"اگه همین کار آدلاید بود مشکلی نبود. ما اینجا دیگه جا افتاده بودیم. البته من یک مصاحبه موفق تو آدلاید دادم و بهم زنگ زدند و گفتند که اکیه فقط باید به معرفها زنگ بزنیم. یعنی احتمالش زیاده که اکی شه. ولی من نمی خوام که ریسک کنم."
یانا یک نگاه استفهام آمیز بهم کرد و گفت:" باز دوباره تو بین دو تا کار موندی؟"

گفتم:"آره، این کار سیدنی همیشه با یکی دیگه همزمان می شه و من تو دوراهی گیر می کنم"
گفت:"چرا به این آدلایدی ها زنگ نمی زنی و بهشون بگی که آفر داری زودتر جوابت رو بدن"
گفتم:"چه فایده داره. اینها اینقدر کندند تا بخوان جواب بدن کار سیدنی پریده. حالا می رم سیدنی اگه قبل شروع کارم آفر دادند که برمی گردم وگرنه که به همون کار سیدنی می چسبم"
یانا گفت:" زنگ زدن که مشکلی نداره. ضمنا این اصلا درست نیست که بدون اینکه به اونها خبر بدی بری سیدنی. برای اونها هم خوبه که بدونن که برنامه تو چیه تا الکی پرونده ات رو بررسی کنن. این اصلا خوب نیست که اونها بهت زنگ بزنند و آفر بدن و ببین بدون اینکه اونها رو در جریان گذاشتی رفتی دنبال یک کار دیگه.
به نظر من زنگ بزن و بهشون بگو. هم تکلیف تو روشن می شه هم اونها."
بعد متن تلفنی رو که می خوام بهشون بزنم آماده کرد و گفت برو همین الان بهشون زنگ بزن
زنگ زدم. ملودی برداشت.
قضیه رو گفتم که آفر دارم و تا آخر وقت امروز باید جواب بدم.
ملودی ازم تشکر کرد و گفت که تا دو ساعت دیگه بهم خبر می ده
یک ربع نگذشته بود که بهم زنگ زد و گفت:" ما بهتون آفر می دیم 80 هزار تا در سال و شروعش 7 اکتبره ولی به شرط اینکه اجازه بدین مرحله رفرنس چک ما تموم شه"
من که از خدام بود و گفتم:" اکی. پس من آفر سیدنی رو رد کنم؟"
گفتند:"بله. ما آلان براتون ایمیلش رو می فرستیم و تا فردا پس فردا هم قرارداد رو براتون ارسال می کنیم"
تو پوست خودم نمی گنجیدم. این آفر مبلغش دو برابر آفر قبلی بود و تازه تو آدلاید. یعنی هزینه ها نصف و حقوق دو برابر. فوق العاده بود.

با خوشحالی در حالی که اشک توی چشمام جمع شده بود رفتم پیش یانا و خبر رو بهش دادم. یانا هم از خوشحالی اشک تو چشمش حلقه زد و گفت:"دیدی گفتم زنگ بزن. می خواستی زنگ نزنی و به سیدنی جواب مثبت بدی و بی خبر بری. بعضی وقتها بد نیست آدم خودش رو ارزون نفروشه"
همون موقع چند تا از همکلاسی های قدیمم هم کلاسشون تموم شده بود و اومدند بیرون. و وقتی دیدن که من همچین آفر خوبی دارم. بهم تبریک گفتند.
کیا اومد دنبالمون و از همه خداحافظی کردیم و رفتیم سمت فرودگاه. نظر من هم تغییر کرده بود تصمیم گرفتم که با کیا اینها برم ایران و قبل از شروع کارم برگردم. خوب شد بلیتم رو پس نداده بودم.
سریع به زهرا دوستم زنگ زدم و گفتم :"زهرا جون الان احتمالا از آدلاید بهتون زنگ بزنند یا ایمیل بزنند.لطفا هوای من رو داشته باش که زودتر رفرنس چک تموم شه. چون اینها منتظرند که این مرحله تموم شه و بعد قرارداد رو برام بفرستند.
با اینکه شفاهی بهم اکی داده بودند ولی هنوز نگران بودم. راهی ایران بودم ولی دل تو دلم نبود. همش به خودم می گفتم نکنه که من دارم اشتباه می کنم و باید اینجا باشم که کار قطعی بشه. ولی دلم طاقت نمی داد تنها و بی جا و مکان تو این شهر دراندشت بمونم.
تو فرودگاه آنتن نمی داد و منم همش سعی می کردم با زهرا تماس بگیرم و ببنم چه خبر. همش نگران بودم نکنه چیز نامربوطی بنویسند و همه چی خراب شه و یا اینکه اونها بی موقع زنگ بزنند و اینها جواب ندن.
کیا که انگار به جای اینکه خوشحال باشه ناراحت بود. عجب زمونه ای شده. الان اونقدر درگیر این آفره بودم که اصلا به این قضیه اهمیت نمی دادم. فقط یک جا که ما ته صف بودیم و من داشتم با تلفن و اینترنت کلنجار می رفتم تا زهرا رو بگیرم دیدم با کلافگی و ناراحتی اومد بهم گفت:"بیا بریم دیگه"
منم با ناراحتی گفتم:"الان کار واجبتره یا اینکه بریم اول صف باشیم؟ مثل اینکه بدت نمی یاد کار ردیف نشه. چیه از جیب خوردن خوشت اومده؟ می خوای بی خیالش بشم؟"
یک لحظه به خودش اومد و دید که ناراحتیش بی مورده و اخمهاش رو باز کرد و گفت:"نه، ولی خوب الان می رسه آخر صف"
منم لپ تابم رو بستم و رفتم تو صف. واقعا جای تاسف داره. این آدم اونقدر خودخواهه که حاضره تو آتیش بسوزه ولی تو به یک موفقیت نرسی. مردم اینجور موقعها خوشحالی می کنند, تبریک می گن. انگار تقصیر منه که اینو قبول نکردند و منو قبول کردند. نه تو شادیهام با من بود نه تو غمهام. حتی بعد از 7 ماه بدبختی و سختی و خرج کردن نمی خواد از خدا شاکر باشه.

از همون چند روز پیش که ردش کردند و به من گفتند که می خوایم رفرنس چک انجام بدیم, بهم ریخته بود. با خواهرم درددل می کردم و می گفت:" ولش کن. چون ضایع شده اینکارها رو می کنه"
ولش کن! نمی خوام روز یه این خوبی رو با این افکار خراب کنم.

... دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من...
ما را در سایت دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من دنبال میکنید
برچسب: قشنگترین, نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 7:26