یک ماهی می شه که منتظر آفر سیدنی ام و هنوز خبری نیست. خیلی مستاصل و بلاتکلیفم. نه جواب رد می دن، نه آفر رو می فرستند. حداقل هفته ای دو بار زنگ می زنم و پیگیری می کنم و هر دفعه عذرخواهی می کنند و می گن نگران نباش، تو از نظر ما قبولی و موکولش می کنند به چند روز دیگه.
البته تو این مدت هم منم بیکار ننشستم و همچنان مصاحبه های کاری دیگه رو می رم. ولی حالم اصلا خوش نیست. از سیدنی عصبانی بودم و دلم می خواست که بی خیالش بشم ولی چاره دیگه ای نداشتم.
با سودابه یکی از دوستهام تو سیدنی دردل کردم و گفتم :" یعنی این استرالیایی ها اینقدر بدقولند. من فکر می کردم که رو حرفشون می مومند. چطور من رو قبول کردند ولی الان زدند زیرش."
سودابه گفت:"رو حرفشون که می مونند. نظرشون روی تو مثبته وگرنه با کسی تعارف ندارند.اگه نخوانت سریع ردت می کنند. حتما پروژه ای که تو رو می خواستند براش استخدام کنند هنوز شروع نشده"
از طرفی دوست داشتم هر چه زودتر از سیدنی خبر بیاد و تکلیفم روشن بشه و از طرف دیگه می ترسیدم که جواب رد بهم بدن. حداقل یک نقطه امید بود برام و تحمل روزهای بیکاری رو برام آسونتر می کرد. از هر مصاحبه ای که جواب رد می شنیدم به خاطر آفری که از سیدنی داشتم، خیلی غصه نمی خوردم. ولی کلا روزگار خوبی ندارم. کیا هم همینطور.
معلمم و همکلاسی هام که خیلی بهم امید می دن و می گن مطمئن باش که به زودی کار گیر می یاری. تو این اوضاع خراب کاری خوب مصاحبه می ری و تا حالا یک آفر هم داشتی.
خداییش تا حدی راست می گن. تو کلاس هیچکی اندازه من مصاحبه نداره. بعضی ها هستند که یک سال اینجان و کلا شاید دو تا مصاحبه هم دعوت نشده باشن. ببین چه اوضاعیه که دیگران به خاطر مصاحبه رفتن من بهم غبطه می خوردند.
دو سه هفته پیش شرکت Hostworks یک نیروی Application Developer آگهی کرده بود و اتفاقا یکی از بچه ها هم اونجا کار می کرد و رزومه من و کیا رو به مدیر منابع انسانی شون داده بود.
سه هفته ای بود که خبری نشده بود و من و کیا هم فراموشش کرده بودیم. روز چهارشنبه 19 شهریور 93 (10 سپتامبر) یک تماس از دست رفته از اون شرکت داشتم. همون روز بعد از تماس با من، با کیا تماس گرفته بودند و تلفنی با کیا مصاحبه کرده بودند و بهش گفته بودند که فرادای آن روز یعنی 20 شهریور( 11 سپتامبر) بره برای امتحان (Technical test)،
راستش پشیمون شدم که چرا جواب ندادم ولی خوب جای شکرش باقی بود که لااقل کیا جواب داده بود. روز پنجشنبه کیا رفت برای امتحان و برگشت. ساعت 2 ظهر از همون شرکت به من هم زنگ زدند و بعد از مصاحبه تلفنی منو هم برای امتحان دعوت کردند.
روز جمعه 21 شهریور ( 12 سپتامبر) روز آخر دوره سوم کلاسمون بود. و من ارائه داشتم. بعد از اینکه ارائه دادم با همه بچه های خداحافظی کردم و رفتم سمت شرکت.
یک ساعت امتحان کتبی بود. دو تا سوالش که inheritance و کد ASP.NET و C# بود سخت نبود و جواب دادم ولی یک فلوچارت پیچیده و یک کد که دو سه تا تابع تو در تو داشت خیلی وقت گیر بود.کافی بود که یک لحظه حواست پرت بشه تا کل جوابها اشتباه در بیاد. با دقت تمام فلوچارت رو انجام دادم ولی سوال توابع تو در تو رو نتونستم تکمیل کنم و وقتم تموم شد.
وقتی از سر جلسه بلند شدم سرم گیج می رفت. خیلی حالم گرفته و ناامید بود. چه سوالهایی داده بودند انگار که سوال المپیاده. حسم این بود که سوالها سر کاریه وگرنه هیچ دلیلی نداشت اینقدر پیچیده و وقت گیرش کنند.
اونقدر خسته و ناامید از این امتحانات و مصاحبات پی در پی بودم که دم ایستگاه اتوبوس نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه.
به خدا گفتم:"خدا من دیگه خسته شدم. تا کی این مسخره بازی ها ادامه داره. پس کی این سختی ها تموم می شه. بلاخره کی نتیجه می گیرم."
دلم خیلی شکسته بودم و با همون حال خراب راهی خونه شدم
...
دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من...
ما را در سایت دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 7:26