جمعه 19 سپتامبر خونه مون رو تحویل مستاجر دادیم و خودمون آواره شدیم. هر کی جای ما بود می زد زیرش. چون نه قراردادی بود و نه اونها پولی به ما داده بودند. ولی کیا گفت که قول دادم و به خاطر قولی که داده بودیم خونه رو عصر اون روز تخلیه کردیم و رفتیم سمت هتل جکسون همون هتلی که روز های اول ورودمون رفته بودیم.
این هتل رو دوست نداشتم. منو یاد روزهای سخت اول وردمون می انداخت. الان حالمون بهتر بود ولی باز هم حال خوشی نداشتیم.
اصلا تصمیم رفتنمون احمقانه بود. همه بهمون گفته بودند که الان موقعش نیست ولی ما گوش ندادیم . کلی جریمه دادیم و خودمون رو آواره کردیم.
برای من که از همه سختتر بود. از طرفی باید این چند روز رو تا شنبه هفته آینده تنهایی تو هتل می موندم و بعد هم مثل آواره ها می رفتم سیدنی و تو این خونه های دانشجویی ارزون قیمت اقامت می کردم و دنبال یک خونه ارزون می گشتم. تازه باید تا زمانی که مستاجر برای این خونه فعلیمون پیدا بشه باید اجاره این جا رو هم بپردازیم. و از همه بدتر باید یک ماه دوری از فرازی رو تحمل می کردم. چقدر سخته.
تازه پیدا کردن این کار کم درآمد تو سیدنی هم یعنی ادامه مشکلات. دوباره باید به سختی زندگی می کردیم ولی این دفعه تو یک شهر غریبتر و گرونتر.
روز یکشنبه با فرازی رفتیم بیرون کلی با پسرم بازی کردم. بغض گلوم رو گرفته بود. از حالا دلم براش تنگ شده بود و برام غیرقابل تصور بود که این همه مدت بدون اون اینجا دووم بیارم.
شب یکشنبه شب آخری بود که با پسرم بودم. کلی گریه کردم و با چشم گریون به خواب رفتم.
...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:21  توسط ناشناس |
دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من...
ما را در سایت دوشنبه 31 شهریور 93- یکی از قشنگترین روزهای من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: جمعه 5 آبان 1396 ساعت: 7:26